دیگر گذشت آن زمان
که وقتی هر روز
به فنجان قهوه ی چشمانت می نگریستم
فالم خوشبختی بود
امروز فنجانت
یا همان چشمانت
تیره و تار است
و من فالم پیدا نیست
خوشبختیم چه می شود ؟

+
نوشته شده در
87/08/26ساعت 16:39 توسط محسن
ما یعنی من و دوست عزیزم شهاب یک بلاگ راه انداختیم به اسم:
دریچه
+
نوشته شده در
87/08/22ساعت 21:51 توسط محسن
كوره ها سرد شدن!
سبزه ها زرد شدن!
خنده ها درد شدن...
از سر تپه شبا
شيهه ي اسباي گاري نمي ياد
از دل بيشه -غروب
چهچهه ي سار و قناري نمي ياد
ديگه از شهر سرود
تكسواري نمي ياد...
ديگه مهتاب نمياد!
كرم شبتاب نمياد...
بركت از كومه رفت
رستم از شاه نومه رفت
تو هوا وقتي كه برق ميجه و بارون مي كنه
كمون رنگه به رنگش ديگه بيرون نمي ياد
رو زمين وقتي ديب-دنيا رو پر خون مي كنه
سوار رخش قشنگش ديگه ميدون نمياد...
ديگه شب مرواري دوزي نميشه
اسمون مثل قديم شب ها چراغون نميشه
غصه ي كوچيك سردي مثل اشك!
جاي هر ستاره سوسو ميزنه
سر هر شاخه ي خشك
از سحر تا دل شب جغده كه هو هو مي زنه...
دلا از غصه سياس...
آخه پس خونه ي خورشيد كجاست؟
قفله؟ بازش مي كنيم!
قهره ؟ نازش مي كنيم!
مگه زوره؟ به خدا هيچكي به تاريكي شب تن نمي ده
موش كورم كه ميگن دشمن نوره! به تيغ تاريكي گردن نمي ده!
ديگه دل مثل قديما عاشق و شيدا نمي شه
تو كتابم ديگه اون جور چيزا پيدا نمي شه
ديگه ده مثل قديم نيس كه از اب در مي گرفت
باغاش انگار بهارا از شكوفه گر مي گرفت...
اب به چشمه!
حالا رعيت سر اب خون مي كنه
واسه چار چيكه اب چهل تارو بي جون مي كنه
نعشا مي گندن و مي پوسن و شالي مي سوزه
پاي دار_قاتل بيچاره همو نجور تو هوا چش مي دوزه ...
_ ميجويه تو هوا؟
رفته تو فكر خدا؟...
نه برادر !
تو نخ ابره كه بارون بزنه
شالي از خشكي در اد
پوك نشا دون بزنه
اگه بارون بزنه!
اخ! اگه بارون بزنه.......
ا.بامداد
+
نوشته شده در
87/08/18ساعت 14:28 توسط محسن
|
تمام شد !
از اوج به خاک افتادنم چه کوتاه بود
امشب تمام شد...
خوش حال باشم یا گریان ؟
اینجا همه چیز آن طور است که نمی خواهی ! حتی دوست داشتن ، حتی مرگ...
چه می خواهم اینجا من بی عشق مرده ی تنها ؟!!
...
کاش می دانستی از دست خویشتن خویش چه دردی می کشم .
کاش همان شب با تو می مردم .
کاش...
تمام شدم دیگر
+
نوشته شده در
87/08/14ساعت 9:38 توسط محسن
|
کسی تو زندگیم بود، دیگه نیست، که می تونست باشه و اسمش اول تموم نوشته ها بیاد. ولی نخواست، ولی نشد، ولی نفهمید، یه چیزی رو نفهمید. صدای منو نشنید. نمی دونم، فقط می دونم نشد. چی شد که نشد، نمی دونم. فقط نشد. خوب حالا اول تموم نوشته هام، جای اسم یه نفر خالیه. یه نفر که می تونست اسم یکی باشه که باید باشه. می تونست اون اسم تا دنیا دنیا بود، همین طوری تو کتابها بمونه، بره تو خونه ها، تو اسم آدمای دیگه که قراره به دنیا بیان، ولی نشد، نمی دونم چی شد که نشد، فقط نشد.
+
نوشته شده در
87/08/08ساعت 13:13 توسط محسن
|

کاش تو گلخونه ی قلبت
یه گوشه یه سبزه باشم
توی بارون نگاهت
اونی که خیس میشه باشم
+
نوشته شده در
87/05/30ساعت 21:4 توسط محسن
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آماده ام تا تر بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
ناصر عبداللهی - ترانه محمد علی بهمنی
+
نوشته شده در
87/05/25ساعت 16:51 توسط محسن
|
میترسم
چشم که بر هم میگذارم
همه چيز تمام شود
ارادهی رفتن به تار و پود بیجانم محکم گره بخورد
و چشم باز کنم
زیر تلی خاک
+
نوشته شده در
87/05/05ساعت 14:56 توسط محسن
شل سیلور استاین (عمو شلبی):
دوست دارم
در آغوش کشی بازی کنیم
جای طناب
کشی
چون وقت در
آغوش کشی،
همه یکدیگر
را در آغوش می کشند
غش غش می
خندند و غلت می
زنند روی گلهای قالی
روی هم را
می بوسند
بغل می
کنند همدیگر را
و با شور و
شادی خنده
همگی برنده
می شوند
نه بازنده
+
نوشته شده در
87/04/19ساعت 12:26 توسط محسن
|
خیابان عوض شده بود.
نوازنده ی نابینا در پیاده رو بهتر از همیشه ساکسیفون میزد.
نئون ها در ویترین مغازه ها دیگر کسالت بار نبودند و ...
مرد فکر کرد که راه خانه اش را اشتباه آمده است وگرنه در عرض چند ساعت خیابان نمی توانست این قدر تغییر کند.
نگاهی به تابلوی خیابان انداخت. اما دید اسم خیابان همان است که بود. به فکر فرو رفت...
دنیا و این همه زیبایی! باورش نمی شد.
مرد عاشق شده بود و نمی دانست.
رسول یونان
+
نوشته شده در
87/04/05ساعت 13:16 توسط محسن